چند روز پیش داداشی واسه کاری رفته بود یه شهر دیگه منم تنها مغازه بودم داشتم وبلاگ گردی میکردم دیدم یه مشتری اومد من پشت سیستم خودم بودم و جای داداشی خالی بود ،پسره اشاره کرد به جای داداشی و گفت :نیستن ؟ برای اینکه دوباره تکرار کنه گفتم بله ؟ دوباره گفت نیستن ؟منم گفتم :من که هستم !!! مشتری فکر کرد من مثل اون مشتریم با این حرفم کلی خنده اش گرفت و گفت آها هستین .
گفته بودم تو یه امتحان استخدامی دانشگاه آزاد شرکت کردم ،قرار بود زمان توزیع کارت و تاریخ امتحان از طریق یه هفته نامه تو تاریخ 8 اعلام بشه از قرار این هفته نامه فقط یه دونه اش تو شهر ما میاد اونم یکراست میره کتابخونه،منم روز 8 رفتم سراغ کتابخونه هر چی تو این هفته نامه گشتم خبری نبود اومدم با دانشگاه تماس گرفتم گفتن با تأخیر تو تاریخ 15 اعلام میشه ،دوباره تو تاریخ 15 رفتم کتابخونه ایندفعه هر چی دنبال خوده هفته نامه گشتم پیداش نکردم از کارمند کتابخونه پرسیدم گفت دست اون یکی کارمند احتمالاً،قرار شد بعد از ظهر برم دنبالش از طرفیم کارمند دانشگاه گفته بود امتحانش جمعه است اونم لاهیجان من فکر کردم منظورش همین جمعه است دربدر افتادم دنبال هفته نامه میرفتم باجه روزنامه میگفتن دادیم کتابخونه میرفتم کتابخونه میگفتن هنوز بهمون ندادنمنم دیگه بیخیال شدم به بابا گفتم اگه راه دور میره این هفته نامه رو برام بگیره بابام گفت بهتر خودت بری از یه شهر دیگه بگیری منم ساعت 5 راهی شهر همسایه شدم با ترافیک و شلوغی بلاخره خودمو به باجه روزنامه فروشی رسوندم. ببخشید آقا هفته نامه فرهیختگان دارین ؟ _ نه تموم کردم. * دیگه از کجا میتونم بگیرم ؟ _ (با افتخار تمام)اینجا فقط من این هفته نامه رو میارم . * شما نمیدونین... _ بله خانوم تاریخ توزیع کارت توش بود. *اه من این همه راهو واسه این هفته نامه اومدم ،حتی یه دونه هم ندارین؟ _ البته یه دونه هست ولی باید از روش کپی کنی. * بهمین راحتی!!!!
دیروز بقول داداشم چندتا کار ژان وال ژانی داشتم (؟) که باید انجام میدادم ،باید کفش فاطیمارو میبردم کفاشی و کارت اعتباریشو چک میکردم که آیا اون دوست محترم که ازش پول قرض کرد بحسابش پرداخت کرد یا نه؟ داشتم میرفتم مغازه کفاشی که احساس کردم چیزی محکم خورد به مقنعه ام هر چی دست کشیدم چیزی نفهمیدم دیگه رسیده بودم تو کوچه که دیدم یه چیزی تو یقه امه ،احساس خنکی کردم با ترس تمام دستم بردم زیر مقنعه حس کردم واقعا یه چیزی تو یقه امه گرفتمش تو دستم وسریع اون انداختم رو زمین ،یواشکی سرمو آوردم پائین که ببینم چیه دیدم بـــــــــــــــــــله سنجاق سرم افتاده بود تو یقه مانتوم!!!! چندتا کارگر داشتن بنایی میکردن و حسابی تو کفم بودن حتمی رنگ صورتم یه جورایی تغییر کرده بود دیگه از خجالت خم نشدم سنجاق سرمو بگیرم.سریع محل حادثه رو ترک کردم!!!
حالا باید میرفتم بانک برای چک کردن کارت اعتباری فاطیما ، اونم چی برای بار اول داشتم همچین کاریو میکردم، از دور دیدم جلوی بانک خلوت خوشحال شدم ولی همینکه رسیدم به باجه دیدم یکی از تو بانک رفت طرف باجه،کسی نبود جزء نانوای سر کوچه که یه دفعه رفتم ازش بدون نوبت 5 تا نون بگیرم گفت خانوم مثل اینکه اولین باریه که اومدین این نونوایی (حالا خودش میدونستا)گفتم خوب مگه چیه ؟5تا که بی نوبته . گفت :نه خانوم بی نوبت اینجوری نیست ،شما باید صبر کنی یه نفر نون بگیره بعد شما 5تاتو برداری (این کجاش شد بی نوبت؟) اونم منو شناخت ،شروع کرد به حرف زدن ،من تا بحال که کارتو زدم جوابی ندادن ،گفتم یعنی خرابه؟ گفت نمیدونم بزار یه بار دیگه امتحانش کنم . من کمی ازش فاصله گرفتم والکی خودمو مشغول به تماشای خیابون که چیزی هم واسه دیدن نداشت ،کردم. اون همینجوری حرف میزد ،منم دیگه جوابی ندادم ،ازم یه سئوال پرسید ،کاش لال میشدم و خودمو میزدم به نشنیدن ،گفتم :راستش من باراولمه .حالا مگه ول کنه قضیه بود گفت خانوم حالا میتونی کارم تموم شد منم هی معطل کردم که اون بره کمی از باجه فاصله گرفت منم کارت خواهریو گذاشتم حالا هی برام توضیح میده منم باسر اشاره میکنم که میدونم اونقد اون نزدیکا موند تا خیالش راحت شد که منم با موفقیت کارمو انجام دادم اونقد بهم برخورده بود که ازش تشکرم نکردم و سرموانداختم پائین و رفتم ای از این راهنمایی های زورکی بدم میاد.
تازگیا واسه اینکه از کتابای کتابخونه بتونم استفاده کنم رفتم عضو شدم دیروز رفتم کارتمو بگیرم گفتم بد نیست ببینم کتابای روانشناسیش تو چه حد ،هـــــــی بد نبود موقع برگشتن هوس کردم دوتا رمان بردارم . البته خودم روزا که دارم کتاب درسی میخونم رمانارو گذاشتم واسه موقع خواب بعد از ظهر و شب .
اونروز که داداشی رفته بود بیرون شهر دیدم قبض تلفن مغازه رو آوردن رقمش حیرت انگیز بود البته خودمون یه حدسایی میزدیم آخه داداشی با دوست جونش خیلییییییییییییی حرف زده بود ولی دیگه نمیدونستیم اینقد زیاد بشه .وقتی داداشی اومد با دیدن رقم موهای سرش سیخ شد منم میخندیدم ،گفت کبرا .گفتم :چیه ؟ گفت :به مامان اینا چیزی نگیا. من چشمامو ریز کردم گفتم :باشه . گفت :هر کاری بخوای برات میکنم ،اصلا اون کیف خوشگله رو میخوای برات بگیرم ؟ گفتم :نه . گفت :خلاصه هر چی خواستی بگو. این یعنی حق سکوت !!! موقع خونه رفتن هی سفارش که کبرا نکنه اونا اصرار کنن و تو چیزی بگی یا خندت بگیره ؟ گفتم :نه بابا حواسم هست. گفت: میدونم تو باید خنده ات بگیره و منو لو بدی. گفتم :اگه تو اونجا نشینی بربر نگام نکنی خندم نمیگیره. اولین حق سکوتی که دریافت کردم با پیشنهاد خودم یه دونه پفک گنده بود اونم بردم خونه و بقیه بی خبر از جریان تو خوردنش باهام شریک شدن. تو خونه تا داداشی صداشو روم بلند میکرد همینکه میگفتم مـــــــــــــــــحمد !!! یادش میومد میگفت جونـــــــــــم هر چی تو بگی . فاطیما یه بوایی برده بود پرسید چی شد؟گفتم :هیچی !! آی خوش میگذشت !!! تا این ساعت کسی از قضیه قبض تلفن چیزی نمیدونه ، دیشب سر جریانی با داداشی بحثم شد بازم با اون لهجه خاص صداش کردم که قضیه یادش بیاد . خندش گرفت گفت اه کبرا بگو دیگه تو که منو کشتی بگو بزار جونم راحت شه!!خوبها آدم از کسی نقطه ضعف داشته باشه.البته من زیاد از ازش استفاده نمیکنم فقط مواقعی که داداشی ازم عصبانی باشه. یکی از دوستان وبلاگی بهم میگه حوصله داری اینجوری مینویسی ، اینجا یه جورایی دفتر خاطراتم من بیشتر از همه به لذت و رضایت خودم فکر میکنم ،مثل دفتر خاطراتم که هر وقت مشکلی برام پیش میاد یا دلم میگیره میرم سراغش ونمیدونین چه لذتی میبرم وقتی میبینم که مثلا مشکلات قبلی که داشتم چطور براحتی حل شدن ،یه جورایی اعتماد به نفس و امید م بیشتر میشه و اینبار قویتر با مشکلات برخورد میکنم چرا که میدونم مشکلات موندنی نیست و یه روزی به خاطره ها میپیونده. سعس میکنم واسه مطالبم موضوعی انتخاب کنم که شما دوستان عزیز قبل اینکه وقتتون هدر بره از موضوع مطلب بفهمین میخوام از چی بنویسم !!
دوستان زین پس منو بخاطر نوشتن خاطرات روزانه ام سرزنش ننمائید چون من یعنی کبرا در کمال صحت و سلامت (فقط یه عطسه کوجلو کردم )اعلام میدارم من از هر چی که دلم بخواد مینویسم و شما ای دوست گرامی مجبور نیستی بخونی !!
تا آپ بعدی.......
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» قاطی وپاطی
سلام دوستان
اول ازهمه اینروزای خوبو به همهتون تبریک میگم
دیروز فاطیما و مامان رفته بودن غوز آباد منم دلم میخواست برم اما خوب نشد. غروب که برگشتن کلییییییی تعریف کردن که فلانیو دیدم ،فلانی اینوگفت .........خلاصه کلی خبرای تازه از غوز آباد،هی یادش بخیر
دیروز باچه ذوقی رفتم بازار کار گرفتم ولی زهی خیال باطل هیچ جا منو نمی خواستن فدای سرم ،به درک .
دیروز که مامانم اینا میخواستن برن غوز آباد گفتن کبرا تو زود نرو مغازه بزار سارا بیاد خونه بعد برو ،آخه نه نه جان محترمه تنها بود و بسی میترسید(!)منم از خدا خواسته رفتم برای ادامه خواب بعد از ظهری هنوز کاملاً تو حس نرفته بودم ومامان اینا هم هنوز نرفته بودن که سارا اومد ،کلی دعوا که چرا زود اومدی اّه هزنگ زدیم واسه بابا که بیاد مامان اینارو ببره غوز آباد و منو مغازه ،بابا اومد ولی خوب چون نمیدونست منم هنوز هستم خواست بچه هارو از یه راه دیگه ببره ،فاطیما هی میخندید که کبرا باید پیاده بری منم سریعتر از اونا کفشم پوشیدم ده بدو خودمو رسوندم پیش بابا که بدونه منم هستم .بابا گفت :کبرا تو هستی ؟ گفتم :آره . مامانم با خنده گفت :کبرا رو سر راه پیاده کن خودش بره . بابام گفت :نه خیر ،مگه دخترمو از سر راه آوردم (آی من ذوق کردم) زبونم تا یه متر واسه فاطیما بیرون آوردم.
راستی اینو شنیدین : بابام صبحی که از پمپ بنزین اومد گفت کارتمو هنوز نسوزوندن!!! گفتم :یعنی چی؟ بابام گفت :کارتارورو میسوزونن . گفتم :چرا؟ گفت :واسه اینکه بنزین لیتری 400 تومانی بزنیم
این چند وقت چون موهامو تازه کوتاه کرده بودم سعی میکردم زیاد تو دید بابام نشینم که متوجه کوتاهی موهام بشهفقط یه شب که امپراطور دریا داشت اونقد غرق فیلم بودم که نفهمیدم بابام پشتم نشسته ،فاطیما گفت :هی کبرا خوب راحت نشستیا ،یواشکی بابامو نگاه کردم خوشبختانه بابام داشت فیلمو نگاه میکرد . تا حالا که چیزی نگفته،حالا که چند روز گذشته اگه بخواد اعتراضی کنه منم میزنم زیرش ،میگم نه،موهام همینقدی بود یه چیزی میگیا بابا،من؟ من موهامو کوتاه کنم ؟ابدا. نمیدونم چه حکمتیه که تا میخوام یه دوروغ مصلحتی هم بگم خنده ام میگیره و طرف زود میفهمه بعضی شبا که بابام دیر میکنه نه نه جان یه ذره میخوابه و بلند میشه میگه کبرا ،بابات اومد؟ تازه گیا یاد گرفتیم تو همچین موقعیتهایی برای آسایش نه نه جان و البته آرامش بقیه یه نیمچه دروغی بگیم .یه شب که بابا دیر کرد ،پرسید کبرا بابات اومده؟ منم بدون اینکه تو صورتش نگاه کنم گفتم اومده ،الانم خوابه.اونم راحت میگیره میخوابه. نه نه جان مثلاً منو بیشتر از بقیه دوس داره ، اوج دوست داشتنش اینه که میگه کبرا ایندفعه که رفتین غوز آباد هر چی ظرف تو خونه ام هست بردار بیار مال خودتآخه نه نه جان ظرفای عهد بوق تو چه بدرد من میخوره.
تا آپ بعدی..............
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» تشخیص تفاوت میان عشق و شهوت
عشق و شهوت به عنوان دو مقوله نسبتاً مشابه به شمار می روند. شهوت صرفاً
یک امر طبیعی و ذاتی به شمار می رود که برای جذب جنس مخالف به یکدیگر در وجود انسان
ها قرار داده شده است. می توان گفت که بدون وجود شهوت انتظار نمی رود که هیچ گونه
عشق و یا محبتی میان زن و مرد شکوفا گردد.
شکی نیست که این حس در تمام افراد وجود دارد و تنها راهی است که می تواند
به جدایی میان جنس مونث و مذکر پل بزند.
از سوی دیگر یکی از فاکتورهایی که وجود آدمی را شریف و اصیل می سازد، عشق
است. عشق یکی از عالی ترین صفات انسانی که به واسطه آن افراد سعی می کنند "بهتر"
باشند. انسان ها شاید تنها به دلیل شهوترانی و زیاده خواهی با یکدیگر درگیری ایجاد
می کنند؛ اما برای تشکیل خانواده و زندگی مشترک تنها یک دلیل وجود دارد و آن هم
چیزی نیست جز عشق.
عاشق شهوترانی بودن
برای مردان، شهوت یک تجربه کاملاً ذهنی است. سیلی از تستسترون در رگ های
آنها جاری می شود و دیگر چیزی را نمی بینند. همانند عشق، شهوت نیز آنها را کور می
کند. به همین دلیل است که معمولاً در روابط - به ویژه اگر در ابتدای راه قرار گرفته
باشید - گفتن این مطلب که طرف عاشق شماست و یا اینکه احساساتش تنها از روی شهوت
هستند، اندکی دشوار می نماید. آقایون خیلی سخت می توانند تشخیص دهند که آیا واقعاً
عاشق طرف مقابل هستند و یا او را صرفاً به مانند خیالی آتشینی می بینند که هر موقع
از جلوی آنها رد می شود، جوشش کوره درونشان شدید تر میشود.
دلیل امر فوق الذکر این است که آقایون این توانایی را دارند که خیلی پیش
از اینکه با یک خانم ارتباط عاطفی برقرار کنند، به سادگی می توانند با او وارد
رابطه جنسی شوند. هورمون هایی که در بدن آنها ترشح می شود باعث می شود که تصور کنند
عاشق شده اند.
به هر حال مشکل اساسی اینجاست که هم عشق و هم شهوت هر دو می توانند آقایون
را خلع سلاح کرده و آنها را به شدت آسیب پذیر نمایند. بدین ترتیب آنها به راحتی
اراده و قدرت خود را از دست می دهند و تنها برای تجربه سکس، خود را مسخ جنس مخالف
می کنند.
همچنین باید اضافه کرد که شهوت سبب می شود تا آقایون تنها از روی احساساتی
که در آلت تناسلی آنها ایجاد می شود، تصمیم گیری نمایند و عقل و منطق را به دست باد
بسپارند. زمانیکه حس شهوت بر یک مرد غلبه کند، اصلاً اهمیت نمی دهد که آیا او و
شریکش مشترکاتی دارند یا خیر؛ او اهمیتی نمی دهد که طرف مقابل اهل کجاست و به کجا
می رود؛ تمام حواسش را بر روی پیدا کردن راهی برای رسیدن به دست نیافته های خانم
متمرکز می کند. اگر شریک او نیز تنها از روی شهوت با او ارتباط برقرار کرده باشد،
از این فرصت سوء استفاده خواهد کرد. اما اگر هر دوی آنها عاشق یکدیگر باشند، این
رابطه جنسی می تواند منجر به محکم تر شدن رابطه آنها شود.
آیا شهوت است یا چیز دیگری است؟
چگونه می توانید تفاوت میان عشق و شهوت را تشخیص دهید؟ در این قسمت نکاتی
را برایتان ذکر کرده ایم که به واسطه آن بتوانید میان این دو مقوله تمیز قائل شوید.
شهوت است اگر:
فقط به ظاهر و اندام او توجه داشته باشید
حتی قبل از اینکه اسم او را پرسیده باشید، در حال خیال بافی هستید که او
بدون لباس چگونه است. یااینکه اگر با او رابطه جنسی برقرار کنید چه احساسی به شما
دست خواهد داد.
اهمیت نمی دهید که او چه می گوید
همیشه در حال بهانه آوردن هستید تا به نحوی قرارهای ملاقات خود را با کنسل
کنید، مگر اینکه این قرار منجر به قراری رابطه جنسی شود. اگر از شما بخواهد تا کاری
برایش انجام دهید، بهانه می آورید و می گویید بیش از اندازه سرتان شلوغ است. اما
اگر در کنار شما باشد و با او سکس نداشته باشید این امر ناراحتتان می کند و در ذهن
خود، خودتان را در حال برقراری رابطه جنسی با خانم های دیگری تجسم می کنید.
فقط می خواهید برای سکس او را ببینید
برایتان اهمیتی ندارد که به هیچ وجه با او تماس تلفنی نداشته باشید. از
این گذشته اصلاً برایتان مهم نیست که جواب زنگ تلفن او را فوراً بدهید و حتی اگر
برای چندین روز هم با او صحبت نکنید، مشکلی نخواهید داشت و ترجیح می دهید هر موقع
که دو مرتبه از نظر جنسی تحریک شدید او را ملاقات کنید.
برای شهوترانی با او تماس می گیرید
پس از اینکه همراه دوستانتان تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشتید، یکمرتبه یاد
او می کنید و با او تماس می گیرید تا در کنار هم نوشیدنی میل کنید.
بعد از سکس او را ترک می کنید
پس از این اینکه کارتان تمام شد، به دنبال ساده ترین راهی می گردید که
بتوانید محل را تر ک کنید. هیچ نوازشی وجود ندارد، صبح زود برایش صبحانه تهیه نمی
کنید، فقط خیلی راحت می گویید: "من باید بروم"
این عشق است، عزیزم
عشق است اگر :
کششی بین شما وجود داشته باشد
برای مدتهای طولانی با هم صحبت می کنید و هر ساعت مانند یک دقیقه برایتان
میگذرد. گاهی اوقات آنقدر غرق در حرف زدن می شوید که متوجه گذشت زمان نمیشوید.
احساس می کنید او زیباست
حتی اگر او را بدون هیچ گونه آرایش، در حالیکه موهایش را پشت سرش بسته و
مشغول تمیز کردن دست شویی است، ببینید باز هم تصور می کنید که در نظرتان زیباست.
دوست دارید وقت بیشتری را با او صرف کنید
تنها چیزی که می خواهید این است که با او باشید، چه سکس داشته باشید چه
نداشته باشید. حتی اگر به شما بگوید که برای برقراری رابطه جنسی نیاز به سپری شدن
مدت زمان بیشتری است، باز هم اهمیتی نمی دهید و قبول می کنید.
آینده خود را با او تجسم می کنید
حس غریبی در شما ایجاد می شود و فکر می کنید که بدون وجود او قادر به
ادامه زندگی نخواهید بود. به خانواده و دوستان خود اطلاع می دهید که قصد ازدواج با
او را دارید و خودتان نیز به تشکیل خانواده با او فکر می کنید.
او را به خانواده خود معرفی می کنید
این موضوع که خانواده تان او رابپذیرد، برایتان اهمیت پیدا می کند و ترجیح
می دهید که با تمام اطرافیانتان ارتباط مناسبی برقرار کند.
او را در تمام برنامه های خود شریک می دانید
چه با دوستان مذکر خود بیرون بروید و چه حیوان خانگی خود را برای قدم زدن
به پارک ببرید، در همه حال دوست دارید که او در کنارتان باشد. حتی اگر او آنجا هم
نباشد، باز یادش از ذهنتان بیرون نمی رود و به دنبال فرصتی می گردید تا یک تلفن
کوتاه به او بزنید و بگویید: "دلم برایت تنگ شده". البته حتماً لازم نیست که
دوستانتان متوجه شوند شما یک چنین کاری انجام داده اید.
رمانتیک تر می شوید
یک مرتبه می بینید که به گوش دادن به موسیقی های عاشقانه و آرام تمایل
بیشتری پیدا کرده اید. برای او گل و یادداشت های عاشقانه می فرستید و ترتیب صرف
غذاهای رمانتیک در نور شمع را می دهید.
همیشه طرف او را می گیرید
هر زمان که کسی در مورد او انتقاد می کند، شما سریعاً اقدام به دفاع از او
می کنید. در مجامع عمومی همیشه خود را موافق با نظریات او نشان می دهید، حتی اگر در
پشت درهای بسته با او مخالف باشید.
او باعث می شود انسان بهتری باشید
او شما را به چالش وا میدارد و تشویقتان می کند. با دیدن او شاد می شوید و
حاضرید برای خوشحال کردنش هر کاری که از دستتان بر می آید را انجام دهید.
دوست داشتن شهوت
شهوت برای مدت کوتاهی شما را سرگرم می کند. اما عشق مربوط به مدت زمان
بسیار طولانی می شود. هر چند گاهی امکان دارد که این دو مقوله در جای یکدیگر قرار
بگیرند، اما باید با توجه کامل، تفاوت میان آنها را تشخیص دهید. باید ببینید که
خودتان از زندگی چه می خواهید، همه چیز به شما بستگی دارد
.
از سایت مردمان
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» معمولی...
دوستان سلام
سرماخوردگیم بهتر شد چی فکر کردین از بس رعایت کردم ، بابام این چند وقت که من سرما داشتم اکثراً انگور و خربزه میگرفت بعد میگفت :کبرا تو نخوریا ،چون سرمات تازه میشه !! فاطیما میگفت :یعنی اینجوری بهت بگیم اگه خربزه و انگور بخوری کارت تمومه !! منم این چند روز استامینوفن کدئین خوردم وصد البته یواشکی هم خربزه خوردم هم انگور این چند روز که سرما داشتم یه دستمال پارچه ای همیشه دستم بود که خیلی بزرگ بود ،مثل لاتا که زنجیر میپیچونن دور دستشون منم دستمال رو میپچوندم دور دستم و تا بچه ها میومدن نزدیکم اونارو تهدید میکردم ،مامانم همیشه یه چند متری دور از من مینشست. سرماخوردگیم خیلی بهتر شد ولی الان فاطیما و داداشی و مهدی کوچلو و مامانش که جمعه خونمون بودن سرما خوردن جمعه که مهدی خونمون بود مامانش که یادش میرفت من سرما دارم ،بابام میگفت :کبرا بچه رو که بوس نکردی ؟گفتم :نه ،فقط یه هفت ،هشت بار
این چند شب اونقد خواب میبینم ،نمیدونم چرا؟ بچه ها سرم میخندن ،عین سریالهای تلویزیون که هر شب چندتاشو نشون میده (اکثراً هم بی معنی). خدایی این چند شب اصلا نمی خوابم کارم شده فقط خواب دیدن!!
بابام میگه کبرا سعی کن بفهمی چی باعث شده الان تو این هوا سرما بخوری!! منم که فقط به مامانم گفت بودم چه شاهکاری کردم که سرما خوردم . مامانم گفت :فکر کنم ضعیف شده بخاطر همونه . دیدم هر کی داره نظری میده گفتم بد نیست واقعیتو بگم ،گفتم میدونی چیه ؟ یه روز که واسه نهار اومدم خونه دیدم خیلی گرمه رفتم دوش آب سرد گرفتم بعدشم که نهار خوردیم خوب کولر روشن بود منم زیر کولر خوابیدم. بابا گفتم : دختر این یعنی خودکشی ،این چه کاری بود کردی؟
یه خاطره از یه دروغ مصلحتی : پدر بزرگم (خدا رحمتش کنه )الهی نور به قبرش بباره ،که خیلیییییییییی دوسش داشتم و دارم روزهای آخر عمرشو خونه ما بود ، فراموشی شدید گرفته بود و هیچکسو یادش نمیومد . یه روز موقع نهار حالش بدتر میشه و دیگه فامیلا جمع میشن و اونو رو به قبله میزارن . اون شب تا صبح نشده پدر بزرگ عزیزم فوت شد. همیشه بهترین جای حالمون جای خواب پدر بزرگ بود ،بعد فوتش خوب چند روزی خونه مون شلوغ بود ومثل همیشه فامیلایی که هر گز اونارونمیدیدیم افتخار دادن و اومدن مراسم پدر بزرگ. بعد چند شب دیدم سارا میخواد جاشو همونجایی بندازه که پدر بزرگ میخوابید ، خوب ،جای خوبی بود. منم یه لحظه یه فکر بذهنم رسید دوروبرو نگاه کردم دیدم کسی نیست که بخواد دستمو رو کنه. گفتم :سارا میخوای اینجا بخوابی ؟ گفت :آره مگه چیه ؟ گفتم :مگه نمیدونی ؟ راستش اصلا چیزی نبود که اون بیچاره بخواد بدونه. سارا گفت :نه گفتم :میگن یکی که تازه مرده نباید آدم بره سر جاش بخوابه ،حتی فکر میکنم واسه اینکه اونو بیشتر بترسونم و دیگه هوس اونجا خوابیدنو نکنه ،گفتم ممکن روح مرده بیاد اینجاها سر بزنه.(حالا خودم بیشتر از حرفام ترسیده بودم) سارا که تابلو بود خیلی ترسیده سریع جاشو جمع کرد و رفت سر جای قبلیش. منم چند شبی صبر کردم تا سارا یادش بره و بعد خودم رفتم سر جای پدر بزرگ خوابیدماونموقع چهارم دبیرستان بودم ، خودمونیم عجب دروغی گفتم،خوبیش به این بود که سارا اونقد بهم اعتماد اشت که دیگه ازبقیه جریانو نپرسید.
راستی دوستان کی خاطره روز اول مدرسه تو یادش مونده ؟
منکه خوب یادمه ،اونروز اصلا گریه نکردم ،همه گفتن آفرین به کبرا. آخه مثل اینکه سارا که ازم بزرگتر بود روز اول خیلی گریه میکرد. منم جو گیر شدم و اصلا گریه نکردم ،خواستم رکورد بزنم . دیرتر از همه رفتم سر کلاس دیدم معلم داره درس میده و اصلا جا نیست من بشینم ،و همین کافی بود تا اشکم سرازیر بشه ،جلوی اون همه بچه زدیم زیر گریه . اونموقعها چند تا پایه با هم تو یه کلاس بودن و پسراو دخترا باهم بودیم. قبل از اینکه معلم یه فکر ی بکنه یکی از پسرای کلاس خودشو جمع جور کرد گفت بیا اینجا بشین ،منم هول کردم سریع رفتم نشستم(بی جنبه ای بودم)جالبتر اینجاست که الان که سالهاست از اون روز میگذره من هر وقت اون پسره رو میبینم نمیدونم چرا میخوام سر به تنش نباشه.اصلا دست خودم نیست یه احساس تنفر بسیار بسیار شدید نسبت بهش دارم.
تا آپ بعدی...... وای امروز چه خوشگل شدما
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» جادو، طالع بینی و فال بینی: آیا باید باور کنیم؟
جادو، طالع بینی و فال بینی: آیا باید باور کنیم؟
هزاران سال است که انسانها مجذوب چیزهای ناشناخته و مـرموز هستنـد و در عیـن حـال از آن واهـمـه دارنـد بدون اینکه پروایی از آسیب ها و خطرات آن داشته باشند. برای مــا که مسلمان هستیم، واجب است که ایـن مسـائـل را خوب درک کـرده و بتـوانیم از خـودمــان دربرابر آن محافظت کنیم.
جادو
داشتن
قدرت و نیروی انجام کارهای خارق العاده و غیرممکن جادو نامیده می شود. این
قبیل کارها را می توان از نوع افسونگری دانست که به معنای جادویی است که
از ارواج خبیث برای اهداف خبیثانه و شر استفاده می کند؛ و یا جزء تردستی
دانست که به مهارت انجام حقه هایی گفته می شود که در آن با جادو جنبل چیزی
را غیب می کنند، ظاهر می کنند یا ماهیت آن را عوض می کنند.
فرمان و حکم خداوند
جادوگری
در اسلام حرام است. جادوگری و افسونگری فقط با کمک شیاطین امکان پذیر است
که وقتی فرد آنها را شریک خدا قرار دهد، به او برای انجام این کارها کمک
میکنند. با اینکه سحر رابطه ای با شرک ندارد، اما می تواند فرد را از مسیر
درست منحرف کند. اینکار نیز گناه به حساب می آید چون نوعی نافرمانی و
سرپیچی از دستورات خداوند است.
جادو عملی مخرب است، از اینرو
اسلام درمورد آن هشدار می دهد. مومنان باید از جادو و جادوگران دوری کرده
و برحذر باشند؛ درمقابل خطرات آن احتیاط کنند و برای نشان دادن ادعاهای
دروغین آن بکوشند. شواهد زیر از قرآن و سنت این فرمان را به اثبات می
رساند.
خداوند در قرآن می فرماید، "و به حقیقت دانستند که آنکس
که به جادو روی آورد او را در آخرت هیچ بهره ای نیست و هر آینه بد است
آنچه فروختند به آن خودشان را، اگر می دانستند." {قرآن 2:102}
نقل
می کنند که، "پیامبر صل الله علیه و صلم، گفت: از هفت چیز برحذر باشید.
همراهانشان از او می پرسند، ای فرستاده خدا! اینها چه هستند؟ او، صل الله
علیه و صلم، پاسخ می دهد، شریک قرار دادن هر کس یا هر چیز باخدا، جادوگری،
کشتن موجودی که زندگی او از جانب خداوند مقدس پذیرفته شده است، رباخواری،
خوردن مال یتیم، فرار از کافران در جنگ، و تهمت زدن به زنان مومن و
پاکدامن."
مجازات
طبق قانون اسلامی، مجازات جادوگران و
افسونگران سنگین است. پیامبر، صل الله علیه و صلم، می گوید، "جادوگران را
مجازات کنید، زیرا که این کیفری است که از جانب خدا تعیین شده است."
واقعیت یا خیال؟
حیله
و سحر بر ناظران آن تاثیر می گذارد. "موسی علیه اسلام، گفت بلکه بیندازید
پس آنگاه رسنهاشان و عصاهاشان وانموده شد به موسی از سحر ایشان که آنها
میشتابند" (قرآن کریم 20:66)
سحر تاثیری حقیقی خواهد داشت که
تغییراتی در بدن به وجود می آورد، حتی تا آن اندازه که می تواند ناتوانی
جنسی ایجاد کند. همچنین ممکن است موجب دیوانه شدن و برهم خوردن توازن
احساسی فرد شود. خداوند در قرآن می فرماید، "و از آنها مردم می آموزند که
به چه طریق بین آدم و همسرش جدایی افتاد، و قادر نخواهند بود زیان رسانند
کسی را مگر به اذن خدا."
شکستن یک طلسم جادویی
بهترین
راه برای شکستن طلسم تلاوت آیه هایی مشخص از قرآن و خواندن برخی نیایش ها
که توسط پیامبر، صل الله علیه و صلم، نوشته شده است، می باشد. راه دیگر
استفاده از داروهایی است که قانوناً برای برخی موارد خاص تحت آزمایش تجویز
می شوند. آنچه که حرام و غیرقانونی است استفاده از جادو برای شکستن این
طلسم است، چون فقط از طریق شیاطین امکانپذیر خواهد بود.
حفاظت از خود دربرابر جادو
ایمان
داشتن به خدا، پناه آوردن و توکل کردن به او می تواند شما را دربرابر جادو
محافظت کند. همچنین ما باید کارهایی را انجام دهید که از منظر خداوند صحیح
باشد و از گناهان دوری کنیم. برای این منظور می توانیم آیه ها و دعاهای
زیر را بخوانیم:
کسی که قبل از رفتن به خواب آیه 255 سوره بقره
را بخواند، خداوند برای او محافظی می فرستد که تا زمان بیدار شدنش، از او
درمقابل شیاطین محافظت می کند.
آیات 285 و 286 سوره بقره را تلاوت کنید و بگویید، "از شر شیطان رجیم به سوی خدا پناه می آورم."
جمله
زیر را سه مرتبه تکرار کنید: "به نام خدا که ذکر او حفاظتی است درمقابل
همه آسیب ها و گزند ها که در آسمان و زمین است. به حق او شنونده داناست."
فالبینی
فالبینی
عقیده ای است که بعضی افراد این توانایی رادارند که با استفاده از روش های
جادویی و مرموز به مردم می گویند در آینده چه اتفاقی برالشان می افتد. این
کار همچنین توسط کسانی که ادعا می کنند علم ناشناخته ها و نادیده ها را
دارند مثل رمالان، کف بینان و از این قبیل انجام می شود.
فالبینان
از شیطان که در آسمان استراق سمع می کند استفاده می کنند. خداوند در قرآن
می فرماید، "آیا خبر دهم شما را از کسی که نازل می شود بر او شیاطین؛ نازل
می شود بر هر دروغگوی گناهکار؛ می اندازند گوش (به شیاطین که بازگو می
کنند آنچه را از فرشتگان شنیده اند) و اکثرشان دروغگویانند." {قرآن کریم
224-222: 26}
این علمی که فرشتگان در مورد آن گفته اند بین مردمی
که آمادگی باور کردن آنچه فالبینان می گویند را دارند، پخش می شود. مشکل
اینجاست که آنچه مردم باور دارند که حقیقت دارد، تغییرشکل یافته و حقیقت
از آن بیرون رفته است.
فرمان و حکم خداوند
فالبینی گناه
به شمار می رود به دو دلیل: اول اینکه اشاره بر استفاده از علم ناشناخته
ها را دارد که فقط مختص خداوند است. "بگو نمی داند آنکه باشد در آسمان ها
و زمین غیب را مگر خدا و نمی دانند که کی برانگیخته میشوند." {قرآن کریم
68-67: 27}
این به آن معناست که هرکس که تصور می کند چنین علمی
دارد، ادعای مالکیت ویژگی الهی را دارد که فقط مختص خداوند است. و دوم
اینکه اینکار با استفاده از شیاطین و ایمان آوردن به آنها انجام می گیرد
که این هم نوعی از شرک است.
خطرات شرکت در جلسات فالگیری
در
سالهای اخیر، تعداد فالگیران و کف بینان به طرز قابل توجهی افزایش داشته
است. تعداد کسانی که در این جلسات شرکت می کنند و به حرفهای آنان ایمان
دارند نیز چندین و چند برابر شده است. افرادیکه در جلسات فالگیری شرکت می
کنند سه دسته هستند:
گروه اول به این دلیل نزد فالگیران می روند
که از آنها درمورد آینده شان بپرسند بدون اینکه واقعاً به دروغهای آنان
ایمان داشته باشند اما تلاشی هم برای رو کردن دروغهای آنان انجام نمی
دهند. افراد این گروه سخت در اشتباهند.
گروه دوم کسانی هستند که
به غیبگویی فالگیران اعتقاد دارند و برای اطلاع از آینده شان نزد آنها می
روند. این افراد نیز ساده لوح می باشند.
گروه سوم کسانی هستند که
نزد فالگیران می روند و فقط از آنها درمورد آینده شان می پرسند تا حقیقت
غیبگویی هایشان را بررسی کرده و بعد نیرنگ آنها را در ملاء عام آشکار
کنند. این دسته از افراد فقط می خواهند به مردم اعلام کنند که فالگیری
فقط باعث منحرف کردن ایمانشان خواهد شد.
اما، اگر کسی درمورد
اینکه توانایی انجام چنین عملی را به طور کامل دارد یا نه تردید داشته
باشد، نباید اقدام به این عمل نماید. چنین فردی باید خطرات بسیاری را به
جان بخرد و اگر اقدامش با شکست مواجه شود باعث ترغیب بیشتر مردم به سمت
فالبینان خواهد شد.
سایت مردمان
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» خاطره.
سلام دوستان
خوبین ؟خوشین؟ حتماً !!! سرماخوردگیم هنوز خوب نشده،مهم نیست تا آخر که خوب میشه. چهارشنبه با فریبا و فاطیما و مهدی رفتیم دریا ، آَه ه ه ه ه ه ه چه خبر بود ،تو ساحل یه جای خلوت هم نمی شد پیدا کرد . میخواستیم تن مهدیو با آب دریا بشوریم هرچی به فاطیما گفتم بچه رو بده به یکی از این آقایون تا ببرنش تو آب گفت :اصلا نمیشه ،از ترس میمیرم!! خلاصه به هر زحمتی بود تن مهدی و با آب دریا شستیم و تا ساعت 8 تو ساحل نشستیم و برگشتیم خونه. خیلییییییی دلم میخواست برم تو آب اما مامانم اجازه نداده بود. یادم نیست ترم چندم بودم ،تازه شروع ترم جدیدبود و استادا میومدن کتاباشونو معرفی میکردن . عادت داشتیم از بچه های گروه قبلیمون میپرسیدم که فلان استادی که اومد کلاستون چطور بود؟چی گفت ؟ چی معرفی کرد؟ اونروز هم طبق معمول بچه ها رفتن تا درباره یه استاد که ساعت بعد باهاش کلاس داشتیم پرسوجو کنن. گروه تجسس خبرهای خوبی نیاوردن ،بچه ها همه ترسیده بودن و من هم بی صبرانه آماده آشنایی با استاد جدید بودم . ساعت 8 شد و استاد اومد تو کلاس ،استاد آسیب شناسی بود ، خودشو معرفی کرد ،تا اینجاش که خیلی خوب بود . بعد از بچه ها خواست یکی یکی خودشونو معرفی کنن و نمره رشد 2 که پیش نیاز این درس بود رو با ذکر نام استاد بگن. تابلو بود که اکثر بچه هاترسیدن ،چون همه شنیده بودیم که این استاد با استادای دیگه خیلی فرق داره ، اول اینکه سر کلاس میپرسه !! بعدش اینکه اگه دانشجویی درسشو بلد نباشه چنان ضایعه اش میکنه که حد نداره!! حضور و غیاب و انضباط سر کلاس براش خیلی مهمه!!! از آخر کلاس بچه ها داشتن دونه دونه خودشونو معرفی میکردن ، منم از فرصت استفاده کرده بودم و همچنان که آدامس (البته خیلی کم پیش میومد که با آدامس برم سرکلاس)میخوردم با بغل دستیم حرف میزدم ، دوستم بیچاره هرچی میگفت هیس !! من همچنان حرف میزدم تازه ردیف جلو هم نشسته بودم . تا اینکه نوبت من شد با اعتماد به نفس بلند شدم خودمو معرفی کردم و نمره رشد2 ونام استادی که این درسو باهاش پاس کرده بودمو گفتم ،همینکه حرفام تموم شد منتظر اجازه استاد بودم که بشینم دیدم استاد با لبخندی گفت : فکر نمیکردم با این شیطنت درست خوب باشه!!از اون روز به بعد این استاد بد جوری به دلم نشست ، از اون استادایی که واقعا سر کلاس زحمت میکشید و از دانشجو کار میخواست و دوس نداشت دانشجو باری بهر جهت فقط بیاد سر کلاس. امیدوارم هر جا که هست موفق و سلامت باشه .
خاطره بعدیم مربوط میشه به امتحانات پایان ترم : اونروز امتحان روش تحقیق داشتم ،خوب کمی سخت بود. و از طرفی اگه نمره ام بد میشد رو بقیه نمره هام خیلی تأثیر داشت. صبح رفتیم سر جلسه امتحان همینکه برگها بدستم رسید با وحشت تمام شروع کردم به جواب دادن ،اصلا باورم نمیشد که سئوالات اینقد آسون باشهبا خوشحالی تمام ،برگه رو دادم و داشتم از پله ها میومدم پائین و تو این فکر بود که دوستام چیکار کردن ،بنظر اونام سئوالا آسون بوده یا نه؟ هنوز یه طبقه مونده بود که به حیاط دانشگاه بیام که یهو پام کج میشه و از چند تا پله سر میخورم و با سر میام پائین، چنان آبروریزی شد که شیرینی راحتی امتحان از یادم رفت .
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» سرما میخوریم.
سلام دوستان
امروز حالم اصلا خوب نیست ،باورتون میشه سرما خوردم. دیروز موقع نهار که میخواستم برم خونه آفتاب خیلیییییییی داغ بود منم همینکه رسیدم خونه رفتم زیر دوش آب سرد،بعد نهارم زیر کولر خوابیدالانم دماغم داره مثل شیر آب چکه میکنه!!
فردا روز بزرگیه . اینروز عزیزو به آقام امام زمان (عج) تبریک میگم . دلم هوای مدینه و جمکران و داره اما چه کنم که گناهام بیشتر ازونی که همچین سعادتی نصیبم شه. آقا جون اگه منو به جمکرانت دعوت کنی ،میتونم از خودم راضی باشم که لا اقل منو بخشیدی ،کاش اون روز برسه که منم بیام جمکرانت.کاش!!
استادمون میگفت :سعی کنین روزهای شهادت و تولد و مناسبات مذهبی به اماکن مذهبی سر بزنین چون تو این روزا یه توجهی خاصی به زائرین میشه ، آی دوستایی که فردا به اماکن مذهبی میرین همه رو دعا کنین،یادتون نره،اول ظهور آقا (عج)و بعد هم مریضا و جوونا.
بعثت"
انقلابی بزرگ بر ضد جهل، گمراهى، فساد و تباهى است . سر آغاز تاریخ اسلام
روزى است که پیامبراسلام (ص) در خلوت محبوب، در دل غارى که در دامنه کوهى
در شمال مکه بود، صدایى شنید: "یا محمد اقرا"، اى محمد! بخوان!
حضرت محمد (ص) هر سال مدتى به کوه «حرا» مىرفت و به عبادت، راز و نیاز
و تفکر مى پرداخت تا اینکه روزى فرشته اى به او گفت: اى محمد! بخوان!
محمد (ص) گفت: چه بخوانم؟ فرشته آیات آغازین سوره علق را بر وى قرائت کرد
و پیامبر (ص) نیز آنها را خواند.
کلمه بعثت به معنای "برانگیخته شدن" بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده
شدن انسانی از سوی خداوند متعال برای هدایت دیگران است. بعثت پیامبر(ص) یا
برانگیخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترین فراز از تاریخ اسلام است که
به عنوان حادثه ای بس بزرگ و عظیم نقش مهم و تأثیرگذاری در سرنوشت انسانها
داشته است
بعثت پیامبر (ص) در روز 27 ماه رجب، پنج سال پس از تجدید بنای کعبه، اتفاق افتاد و پیامبر اکرم در این هنگام چهل سال داشتند.
قبل از بعثت، به پیامبر (ص) الهاماتی می شد و ایشان حالات فوق العاده
ای داشتند. اما کیفیت نزول اولین وحی بر پیامبر و موضوع آن، به طور کلی
با الهامات قبل از بعثت ایشان متفاوت بود. این امر سبب شد تا حالات روحی
پیامبر و در نتیجه حالات جسمانی ایشان تغییر نماید.
پس از این پیامبر (ص) از کوه پایین آمدند و به سمت مکه و خانه خویش
عازم شدند. هنگامیکه به خانه رسیدند ماجرای بعثت خویش را برای همسر
گرامیشان حضرت خدیجه (س) بازگو کردند. حضرت خدیجه نیز که در سالهای همسری
با پیامبر آثار بزرگی و پیامبری در ایشان را دیده بود، گفت: "به خدا دیر
زمانی است که من در انتظار چنین روزی به سر برده ام و امیدوار بودم که
روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی."
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» روزانه.
سلام دوستان
اول بگم که کفشم پیدا شد و من الکی الکی به آقای دزد تهمت زدم
چند شب پیش به مامان گیر دادم که پول و البته رضایت بده تا موهامو کوتاه کنم ، همینکه دوس داشتم تنوعی برام بشه و همینکه موهام خیلی موخوره داشت . کلی بالا و پائین رفتم تا بلاخره مامان رضایت داد . منم دیروز رفتم و موهامو کوتاه کردم ،مدل فارا زدم ولی اصلا خوشم نیومد ،سارا میگه بهت میاد . البته اگه بابام بفهمه ناراحت میشه قربون بابای گلم برم که اگه الان کسی ازش بپرسه دخترات چی خوندن فکر نمیکنم یادش بیاد ولی کافیه یه مو از زیر ابرومون کم بشه سریع جلسه اضطراری با مامانم میزاره و مارو توبیخ میکنه ، از مو کوتاه کردنم خوشش نمیاد، سارا موهاشو مدل تیکه ای کوتاه کرده بود بابام میبینه میگه :دختر چرا موهاتو ناقص کردی ؟ خلاصه باید چند شب فاصله مو با بابایی رعایت کنم تا آبا از آسیاب بیفته
تلفن خونمونم بلاخره درست شد ،حالا میتونین زنگ بزنین از وقتی تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم شبی نیست که کنکو ر نداشته باشم البته توخوابهمیشه همینطور ،موقعهایی که میرفتم آموزش رانندگی شبا تو خواب تا خود صبح پشت رل بودم و چکارا که نمیکردم ،ازسبقت گرفته تا بی جون کردن بندگان خدا نگفته نمونه که با همه هوشی که خودم و دیگران در من سراغ داشتن ،بارها امتحان دادم تا بلاخره گواهینامه گرفتم یادش بخیر یه وقتیایی شده بودیم نقل مجلس تا بلاخره قبول شدیم و این خاطره همچنان یاد بچه ها مونده خدایا شکرت که باعث خوشحالی بقیه شدیم(اینو نگیم چی بگیم).
خاطره از دوران دانشجویی : یه روز ساعت 4 از دانشگاه خواستم برم خونه اومدم سر ایستگاه نه ماشینی بود نه مسافری. خیلی منتظر موندم درسته تو دانشگاه یه چیزایی میخوردم ولی بازم دلم ضعف میرفت واسه نهاری که دستپخت مامانم بود ، تو رؤیا ها سیر میکردم که یه پیکانی که تقریبا میشد گفت همدوره ناصر الدین شاه بود جلوم ترمز کرد منم تو اون لحظه حاضر بودم حتی با فرغونم که شده برم خونه سریع سوار شدم ، راننده برام آشنا نبود ،معلوم بود که اهل اینوار نیست ،خوب به من چه ؟ من ماشین میخواستم که حالا سوار شدم.نشستن من همان و صدای بوم بوم از ضبط آقای راننده بلند شدن همان، من تودلم هی خودمو بدوبیراه میگفتم که کبرا اینچکاری بود تا حالا که منتظر مونده بودی خوب یه خورده ام میموندی ،حالا با یه راننده غریبه و با این صدای کوب کوب ،چه جوری میخوای تو محل بری ،مطمئن بودم همینکه پام به محل برسه کافیه یکی از هم محلی های خوش ذوق منو ببینه ازفردا تو همه محل چنان مدح و ستایشی در وصف من خواهند گفت که الی ماشاءالله.
خوب اونموقع هام یه خورده خجالتی بودم اگه الان بود که حتما با صدای بسیار ملیح میگفتم :ببخشید میشه صدای ضبطو کم کنین ،واااا !! راننده محترم چنان آئینه ماشینو شو تنظیم کرده بود که هر طرفو نگاه میکردم چهره آشفته و درهم خودمو میدیدمهمینکه به محل رسیدیم بزور کرایه دادم و مثل فنر پریدم پائین و با سرعت تمام راهی خونه شدم ، میدونستم کرایه زیادی دادم اما دیگه نمیتونستم بمونم و بقیه پولو بگیرم ،راننده هر چی بوق زد من خودمو زدم به کری!! روزها از این ماجرا گذشت و من مثل همیشه این جریانو مو به مو برای مامانم و خواهرام تعریف کردم ،همیشه همین طور بود ،مامان تمام استادامو و بچه های دانشگاهو به اسم میشناخت و این حاصل تعریف کردنای جزئیات ماجراهایی بود که هر روز واسه مامانم تعریف میکردم ، گاهی وقتا که چیزی تعریف نمیکردم مامانم تا منو میدید میگفت :کبرا چه خبرا؟ یه شب قرار شد برای مراسم نامزدی دختر خاله ام بریم خونه خاله . مثل همیشه بابا گفت :نمیشه همتون برین ، حالا اونا تعارف کردن ، ماهم از خدا خواسته ،قرار شد مامان و فاطیما ساعت 5 واسه کمک و شام برن و ما ساعت 9-8 بریم. بعد از چاق سلامتی با مهمونا و فامیل ،مامان ازمون خواست بریم با داماد آشنا بشیم ،قربون مامان برم که اگه نمیگفت من یکی تا شروع مراسم از فضولی پس می افتادم رفتیم تو اطاق عروس و آقا داماد منکه نیشم تا بنا گوش باز بود و ازون خنده های ملیح اجتماعی رو لب داشتم با دیدن آقا داماد شوکه شدم ، اونم تا منو دید خنده اش گرفت ،بعد سلام و احوالپرسی و تبریک ، جیم شدم ، مامان مثل همیشه متوجه غیر عادی بودنم شد و منم گفتم :این آقا داماد همون راننده اون روز که براتون تعریف کردم. بعدها این آقا داماد هر جا منو میدید خیلی تحویلمون میگرفت ،از دختر خاله ام شنیدم که گفت از کبرا خیلی خوشم اومده ، فکر کنم از گاگول بودنم خوشش اومده بود. بعدها شنیدم که این آقا داماد اونروز میخواست بره خونه یکی از دوستاش که هم محلی خاله ام اینا بوده و طرف قصد ازدواج داشته و دنبال یه دختر خوب میگشته .
تا آپ بعدی ................
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط KOBRA
|
» دوباره کاری
سلام دوستان
قضیه دوباره کاری اینکه یه بار آپ کردم ،پاک شد و الان دارم دوباره آپ میکنم ،باشد که قبول افتد.
اول کلام بخوانید سوتی مامانمو : یه شب که با داداشی از مغازه برگشتیم خونه مثل همیشه مامان تسبیح بدست رو ایون منتظر ما بود ،تا مارو دید خواست بگه با آژانس اومدین ؟گفت : با او رژانس اومدین ،منم سریع گفتم :نه مامان جان دیگه اونقدام حالمون بد نبود که با اورژانس بیایم مامانم کلی خندید. شب پنجشنبه موقع برگشتن از مغازه آویزون داداشی شدم تا برام بلال بگیره چند روزی بود سخت هوس بلال کرده بودم. رفتم تو مغازه: ببخشید آقا بلال دارین؟ نه ،شرمنده تموم کردیم!! همه افقی بودیم و داشتیم سریال ترانه مادریو نگاه میکردیم که بابا اومد خونه ، اونم چی؟ بابا با کلی بلال اومده بودفردا که جمعه بود از همون صبح بساط بلال خورون راه انداختیم و کلی خوشمان آمد. خواهرم میگه خدا حاجت شکمو زود میده. تازه دیشبم بابا بلال خرید ،ومن کلی ذوق کردم با سارا رفتیم سراغشون ،هی اینو باز کن اونو باز کن تا خوب خوباشو برداریم .بعد شام با سارا و فاطیما رفتیم تو حیاط و بلال خوردیم ،کلی خوش گذشت. راستی باورتون میشه ؟ دیشب تصمیم گرفتم دوباره اون کفش قبلیو بپوشم ،آخه هنوز عمرش به آخر نرسیده ، هر چی تو جاکفشی دنبالش گشتم پیداش نکردم !! اومدم تو خونه گفتم باورتون میشه بازم کفشم نیست ؟ بابام گفت :نه بابا؟ مامانم گفت :کدوم کفشت ،اونی که تازه گرفته بودی؟ خواهرام میخندیدن. چرا نخندن؟ تو جا کفشیو که نگاه میکنین ،چهارتا کفش فاطیما ،چهارتا کفش سارا ، دوتا کفش داداشی ، کفش مامان ، سه تا کفش باباست که همه شونم از کفش من گرونترن. نمیدونم چرا این دزد محترم گیر داده به کفش من ؟ شاید اونم کفش سبک و ارزون بیشتر خوشش میاد ،چه تفاهمی!!! قراره برای اینکه الکی به دزد محترم تهمت نزنم امروز که رفتم حسابی دوباره بگردم دنبال کفشم . صبح مامانم روی ایون نشسته بود من داد میزدم نامردددددددددددددددد اگه جرأت داری بیا منوببر !! اصلا بیا جلو ببینم حرف حسابت چیه؟ مامانم میخندید!! دیروز از صبح بعد خوردن بلال حالم زیاد تعریف نداشت سریع رفتم یه پروفن چهار صد دادم بالا ، البته سرخود نبودا، تا ظهر هی بد نبودم بعد خواب رفتم سراغ درسام ، برای اینکه خواهرمو اذیت کنم گفتم :فاطیما من دارم درس میخونم هر چندساعتی شیر موز ،بستنی یا میوه بیار بخورم !! خواهرم به مسخره گفت :چشم حتماً هنوز چند دقیقه نشده بود که رفتم تو اطاق دیدم مامانم با هندونه اومد پیشم ، همینکه هندونه رو خوردم گفتم ای بابا برین بیرون مگه نمی بینن من درسسسسسسسس دارم!! اغلب جمعه ها با فاطیما میرم نانوایی ،چرا؟ آخه برگشتنی فاطیما برام بستنی میگیره، حالا فکر نکنین شکموم ،نه!!(راستی پینکیو فامیل دورمون میشه) دیروز حوصله نداشتم باهاش برم ، ساعت 5 بود که رفتم یه سر گوشی آب بدم دیدم فاطیما هنوز نرفته ، تا منو دید دوباره شروع کرد :کبرا بیا دیگه ،برات بستنی میگیرما!! ماهم عقیده مان سست گردید و دودوتا چهارتا نمودیم ،از آنجائیکه گفتن بایدنقدو چسبید ، قبول کردم !! مامانم گفت این صدای کبرا نیست ؟مگه درس نداشتی؟ ما قبل از اینکه مامان غافل گیرمون کنه ،مثل جت آماده شدیم و زدیم بیرون. تو صف نانوایی چندتا خوزستانی بودن که باصدای بلند عربی حرف میزدن منم عجیب تو کفشون بودم تو دلم میگفتم اَ ه خوشبحالشون اینا لابد تو دبیرستان عربیشون بیست میشه!!! الان یاد دبیر عربیمون افتادم آقای ج که با من خیلی خوب بود چون نا سلامتی ما شاگرد اول کلاس بودیم. یادمه یه روز تو کتابم دریا کشیده بودم و زیرش نوشته بودم دریای غم ساحل نداره ،اونم به چه بزرگی !! البته بعد پاکش کرده بودم اما جاش یه خورده مونده بود. ساعت عربی دبیر محترم ازم کتابمو خواست منم دادم . سرم تو دفترم بود و داشتم تمرینامو چک میکردم که یهو دیدم آقای ج گفت بچه ها یه سئوال ؟ به نظر شما کدوم دریاست که ساحل نداره ؟ من مثل چراغ راهنما داشتم رنگ به رنگ میشدم ، وآقای ج میخندید!!! بچه هاتازه جریانو فهمیده بودن و زدن زیر خنده.
خلاصه بعد نانوایی دوباره درس والبته دوباره درد و یه پروفن چها رصد.
دوستان سلاممممممممم اگه بگم امروز دلم خیلییییییییی گرفته میگین کبرا چرا همیشه آپت غمگینه ؟ خوب نگین دیگه ، زندگی همینه !! بزارین احساسیش کنم : امروز آخرین خنجر از یه دوست (؟) شاید هم ......... به قلبم فرو نشست !! پاداش تمام سادگی و صداقتم بود ،و صد البته حقم بود!! چی نوشته ام.. دیروز سارا موقع برگشت از خونه خیلی اتفاقی دعوای زن و شوهر همسایه رو میشنوه اینجوری برام تعریف میکنه : نمیدونم زنه میگفت باید چی بخری ، آره جونت حتماً باید بخری ، پس چی ؟ مرده در اوج عصبانیت با ولوم پایین تر گفت :الهی همهتون برین زیر 18 چرخ ،همتون بی ادبین!!! نه اینکه ما تو خونه امون هیچوقت دعوا نشده ،نه!! ولی اولاً معتقدم که باباها و مامانا وقتی نفرین می کنن از دل نیست . دوماً یه پدر چقد باید عصبانی بشه تا همچین نفرینی بکنه؟ دعوا تو خونه زیاد داشتیم خوب طبیعیه، ولی هیچوقت یاد ندارم بابام حتی زبانی هم مارو نفرین کرده باشه،مامانم چرا، ولی گذشته ها ،الان که من گاهی نفرینهاشو یادش میارم میخنده یاد این دعای مامانم می افتم که میگه :خدایا هیچ پدر و مادریو شرمنده بچه هاش نکن.
از پست خبر دادن که کارت اهداء اعضام اومده ،خیلییییییییییییییی خوشحال شدم،البته هنوز بدستم نرسیده.
دیروز به مامانم میگم مامان بریم دریا شنا،مامانم میگه :اگه قول بدی تا آخر دریا شنا کنی ،میبرمت!! خوب مادر گرامی ،یدفعه بگو نمیبرمت ،دیگه چرا اینجوری میپیچونی ! آخه نفر اول رشته شناهم نمیتونه تا آخر دریا شنا کنه ،تا چه رسد به من .
تو غوز آباد که بودیم یه پسری تو محل بود که اسمش ع بود از بچگی کم داشت ،الان 35-34 سالشه آدم بی آزاری بود ، بچه که بودم خیلی ازش میترسیدم ،تا میومد تو کوچه ما در میرفتیم. کارش از صبح تا شب این بود که بره خونه همسایه ها ،همه عادت کرده بودن که هر روز ببیننش. اکثراًاز تو حیاط نه نه جان رد میشد ،حیاط نه نه جان در واقع یه راه میانبر بود که کسی حق نداشت ازش استفاده کنه ،خوب حریم خصوصی بود. ع اغلب از این راه استفاده میکرد ،نه نه جان چند باری حسابی باهاش دعوا کرد ، اون فقط میگفت باشه ،باشه ، کم داشت ولی خیلی بهتر از دیگران میفهمید. از وقتی که قرار شد ما مدتی خونه نه نه جان زندگی کنیم (زندانی باشیم ) من در حیاط نه نه جان و باز میکردم و ع قاچاقی راهش میدادم ، و اصرار که بی سرو صدا برو تا نه نه جان نفهمید. و جالب تر اینکه اون کسیو به اسم صدا نمی کرد نمیدونم از کی بود فهمیدم وقتی میاد خونه ما به مامانم میگه : مامان کبرا بعدها فهمیدم به نه نه جان میگه :نه نه کبرا. فکر میکنم محبتو همه میفهمن !!! راستش هیچوقت فکر نمیکردم که یه روزی دلم براش تنگ بشه ،چند روز پیشا که رفتم غوز آباد تا کتابامو بیارم هرچی تو کوچه پس کوچه ها دنبالش گشتم ندیدمش، خیلی دلم میخواست یبار دیگه ببینمش. چند وقت پیش باباش فوت شد ، بچه ها میگفتن اون همچنان میومد تو محل میگشت ،پیراهن مشکی پوشونده بودنش ،ولی اون ترانه های همیشگیشو میخوند. گاهی که دلم میگرفت بهش میگفتم برام بخون ،میگفت باشه،همیشه ته صداش یه غم بود . با حزن میخوند ،عاشق خوندش بودم ،البته ترانه هاش زیاد سرو ته نداشت. فقط بدیش این بود که گاهی درست سر ظهر میومد در حیاط و باز میکرد اونم بدون اینکه در بزنه ، همیشه سر همین موضوع باهم دعوامون میشد ، بهش میگفتم :لا اقل سرفه کن !! عجب خلی بودم من ، اونکه از هفت دولت آزاد بود. گاهی منم سر به سرش میزاشتم ، یادش بخیر. بهش میگفتم ع نماز میخونی ؟ به زبون محلی میگفت :نماز قلنج.............بعد میخندید! یه باراومد تو حیاط ،تو دهنم آدامس بود ، تا دید آدامس میخورم گفت :منم آدامس. یعنی منم آدامس میخوام. از مامانش خیلی حرصم میگرفت ، با کمکایی که مردم بهشون میکردن بازم نق میزد ، از اون آدمایی بود که از همه طلبکاره. الان ع تنها با مامانش زندگی میکنه. موهای سرش همه سفید شده بود ، تا بهش میگفتیم ع داماد بشی از ته دل میخندید. بچه های کوچه اسم یه دختره رو تو دهنش انداخته بودن ، چند روزی میگفت زنه منه. مثل اینکه بابای دختره تهدیدش میکنه که اگه یبار دیگه این حرفو بزنی فلان میکنم بهمان میکنم... یادش بخیر،چه روزایی بود. میدونم کار بدی بود و لی گاهی منم اذیتش میکردم ، به آسمون اشاره میکردم میگفت ع مار ،مار اون بیچاره هم تو آسمون دنبال مار میگشت. وخنده من به آسمون میرفت . اینروزا خیلی دلم میخواد مثل گذشته روی ایوان بشینم و اون برام بخونه . ای آنکه رسم امانت داری میدانی!